تبليغاتX
I LOVE YOU

I LOVE YOU

 

 

روز اول پيش خود گفتم

ديگرش هرگز نخواهم ديد

روز دوم باز گفتم

ليک با اندوه و با ترديد

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پيمان خود بودم

ظلمت زندان مرا مي کُشت

باز زندانبان خود بودم

آن منٍ ديوانه ي عاصي

در درونم هايهو مي کرد

مشت بر ديوارها مي کوفت

روزني را جستجو مي کرد

در درونم راه مي پيمود

همچو روحي در شــبســـتاني

بر درونم سايه مي افکند

همچو ابري بر بياباني

مي شنيدم نيمه شب در خواب

هايهاي گريه هايش را

در صدايم گوش مي کردم

درد سيال صدايش را

شرمگين مي خواندمش بر خويش

از چه رو بيهوده گرياني

در ميان گريه مي ناليد

دوستش دارم، نمي داني

........

روزها رفتند و من ديگر

خود نمي دانم کدامينم

آن من سر سخت مغرورم

يا من مغلوب ديرينم ؟

بگذرم گر از سر پيمان

مي کُشد اين غم دگر بارم

مي نشينم
عاقبت روزي به ديدارم

نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 15:8 توسط من و تو |

 

 

حتي اگه ديدن تو برام بشه خيلي محال ، مهم اينه دوستت دارم فاصله ها رو بي خيال .


نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 21:59 توسط من و تو |

آري اين منم ، اين منم همان عاشقي که بر تو جان مي داد ، و تو کسي هستي که براي رسيدن به خوشبختي به روي جسدهاي بي جان غرور انسانها قدم مي گذاشتي ولي افسوس ، افسوس که راه ات براي رسيدن به هدف هايت اشتباه بود ، و افسوس که من براي آدمي مثل تو غرورم را شکستم ، افسوس !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 21:22 توسط من و تو |

فقد به خاطر شما

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 9:12 توسط من و تو

 
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 9:7 توسط من و تو |

من به مردي وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و اميدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غير از آن دل که مفت بخشيدم

دل من کودکي سبکسر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که مي گفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش کرد

اگر از شهد آتشين لب من

جرعه اي نوش کرد وشد سرمست

حسرتم نيست ز آنکه اين لب را

بوسه هاي نداده بسيار است

باز هم در نگاه خاموشم

قصه هاي نگفته اي دارم

باز هم چون به تن کنم جامه

فتنه هاي نهفته اي دارم

بازهم مي توان به گيسويم

چنگي از روي عشق و مستي زد

باز هم مي توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستي زد

 

باز هم مي دود به دنبالم

ديدگاني پر از اميد و نياز

باز هم با هزار خواهش گنگ

مي دهندم به سوي خويش آواز

باز هم دارم آنچه را که شبي

ريختم چون شراب در کامش

دارم آن سينه را که او مي گفت

تکيه گاهيست بهر آلامش

ز آنچه دادم به او مرا غم نيست

حسرت و اضطراب و ماتم نيست

غير از آن دل که پر نشد جايش

بخدا چيز ديگرم کم نيست

کو دلم کو دلي که برد و نداد

غارتم کرده ، داد مي خواهم

دل خونين مرا چه کار آيد

دلي آزاد و شاد مي خواهم

دگرم آرزوي عشقي نيست

بيدلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز مي ناليد

که هنوزم نظر به او باشد

او که از من بريد و ترکم کرد

پس چرا پس نداد آن دل را

واي بر من که مفت بخشيدم

دل آشفته حال غافل را

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 11:3 توسط من و تو |

 

 

به من بفهمون کجای سرنوشتم
دارم می ر م جهنم یا راهی بهشتم
از این دوراهی دل خوشی ندارم
یا می خورم به پاییز، یا می رسه بهارم
مــِثــل ِ ابر ها همش تبعید می شم
با هیچ کوهی سر سازش ندارم
یه موجم که، با دریا قهر کرده
بدون تو، من آرامش، ندارم
گمت کردم، ولی غافل از اینکه
خدا با این بزرگی، گم نمی شه
مواظب بودی از، دستت نیفتم
هوامو داری و داشتی همیشه
دارم نابود می شم، دود می شم
بزار آتیش این دوری تموم شه
خودم دیدم همین نزدیکی هایی
نزار عمرم با جون کندن حروم شه

نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 11:47 توسط من و تو |

 

روی زیبای تو را می بینم

گاه تابیدن مهتاب حضور و نسیمی كه معطر به تو و شادابی است
می خورد بر تن این پنجره  رویایی

واژه ها می خوانند غزل مستی تو.....شعر بیتابی من
و گل هر كلمه رنگ عشقی دارد
كه در اندیشه من
رنگ چشمان تو است

ای صدایت پر از آرامش روح
و دلت آینه پاك وجود
باورت هست كه من نغمه وصل تو بر لب دارم؟
و به یاد نامت همه شــب تا به سحر بیدارم؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 13:25 توسط من و تو |

 

 

يكی بود يكی نبود، زير اين سقف كبود ، يه غريبه آشنا، دل و جونم و ربود، اين جوری نگام نكن ، گل

 

ياس مهربون . اون غريبه خودتی

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 23:7 توسط من و تو |


میخواهی بروی؟

خب برو...

انتظار مرا وحشتی نیست

شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود

برو...

برای چه ایستاده ایی؟

به جان سپردن كدامین احساس لبخند میزنی؟

برو..

تردید نكن

نفس های آخر است

نترس برو...

احساسم اگر نمیرد ..بی شك ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست

برو...

یك احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود

پس راحت برو

مسافری در راه انتظارت را میكشد

طفلك چه میداند كه روحش سلاخی خواهد شد

برو...

فقط برو.....

نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 0:9 توسط من و تو |

  

 

خدایا عاصی و خسته به درگاه تو رو کردم 

                                        نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم 

 دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی

                                                                بیا بشنو تو فریادی کهکه پنهان در گلو کردم 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 23:0 توسط من و تو |

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 22:47 توسط من و تو |

 

عاشقش بودم...می پرستیدمش...
همیشه این ترس تو من بود که اونم منو دوست داره...
ترسی که از بچگی با من پا گرفته بود...
نکنه یه روز بذاره بره من بمونم و این دلم..
جواب دلمو چی بدم که غرورشو شکستم؟...
ولی هر بار که میدیدمش میگفتم نه...اون منو دوست داره....

 

چرخ زمان چرخید و چرخید تا اینکه از چیزایی که میترسیدم سرم اومد...

بتی که میپرستیدم دیگه تو بتکده نبود....

یه بت پرست دیگه قدر بت منو دونست و اونو از جلوی چشمم دزدید...

من موندم و یه دنیا خاطره زمانی که بهش میگفتم عاشقشم...

بارها به خودم گفتم کاش لحظه ای که بت منو میبردن یه دل سیر ازش خداحافظی میکردم...

کاش میدونستم من بنده چه کمی تو عبادت کرده بودم که بتم ازم راضی نبود....

چشمامو میبستم و اون بت رو به شکل انسان جلوی خودم تصور میکردم....

جلوش زانو زدم و با چشمایی که از اشک قرمز بود به بالا نگاه کردم و توی چشماش گفتم که عاشقتم...

با یه لبخند ملیح سرشو اورد پایین...اورد دم گوشم...

خوشحال شدم که عبادتم به درگاهش مستجاب شده...

اون دیگه منو غلام خودش میدونه...

تو قلب بتم جزو دوستان و محارمش حساب میشم...

خم شد و به جای نجوا کردن این رویاهای شیرین توی گوشم اروم دستمو از پشت بست...

منم حسب بندگی سر طاعت دل فرود اوردم ولی هنوز تو چشمش زل زده بودم...

فهمیده بودم بت از من قربانی میخاد...

دلش میخاد با ارزش ترین چیزمو...قلبمو بهش بدم تا اثبات کنم که از ته ته قلبم دوستش دارم...

باکی از مرگ نبود....قلب مال اون بود چه بیرون تن چه درون....

رو همون حالت دو زانو زل زدم تو چشمش و اون با همون لبخند ملیح قد راست کرد و به خورشید تو افق خیره شد...

میدونست عاشق سرخی غروبم...واسه همین میخواست دم غروب سینه ام رو بشکافه...

اسمون سرخ شد...همرنگ چشمای من...همرنگ خون تو رگم و همرنگ قلبی که به عشق بت میتپید...

بت اروم از زیر لباس شاهنشاهیش یه خنجر نازک در اورد...ولی بلند...

خوب میدونست قلب من تو اعماق وجودمه...

هر کسی راحت بهش دست پیدا نمیکنه...

واسه همین خنجرش بلند بود...

به بلندای شبایی که به عشقش تو تنهایی زیر پتو های های گریه کرده بودم...

با افتخار سرمو گرفتم بالا و اماده قربانی شدن شدم...

مثل یه سرباز وفادار به وطن که تنها جرمش دوست داشتن و عشق بود...

تو چشمای بت نگاه کردم...زلال مثل چشمه های کوهساران...مهربان مثل افتاب...پهناور مثل افق و پر خاطره مثل سایه بید مجنون...

خنجرو اروم روی قفسه سینه ام گذاشت و اروم تو گوشم نجوا کرد:خداحافظ...

منم اروم گفتم خدا حافظت باشه کسی که خدای من بودی و هستی...

واحساس کردم نوک تیز خنجر نازک و بلند توی قلبم جایی که مرکز پرستش بت بود فرو رفت...

لباسم همرنگ اسمون شد...

خون از لای سینه بیرون میزد و من همچنان با چشمانی که به زوال مرگ پیش میرفت و بی رمق میشد تو چشمان بتم زل زدم و گفتم سلام بر سلطان...

السلام علیک یا سلطان و یا رفیق و یا عزیز...

بی حال  رو دو زانو نشستم...و به بت زل زدم....

با چشمان اشکبار و خسته و بی رمق...

بت هوس کرد دل منو کامل مال خودش کنه....

با لبخند ملیحش تو چشام زل زد و اروم اروم مثل سرعت مورچه خنجرشو میکرد توی قلبم...

از دیدن جون دادن من لذت میبرد...

دستای من بسته بود و تقلای من عاجزانه...

اما اون خدا بود و از دیدن عجز من شاد میشد و دل من به شادی اون شادتر...

اروم سرمو به سینه فشرد و گفت:اروم بنده...

اروم رو بال موج بخواب و به دریا سفر کن...

اروم رو بال نسیم بخواب و به اسمونا سفر کن...اروم...

در حالی که من جون میدادم و بدنم تکون میخورد....

روح از کالبد خارج شد...

قربانی با رضایت کامل بز فراز قله بلند....رو به افق...

زمانی که اسمان سرخی غروبو در بغل داشت  عشقشو به بت ثابت کرد...

چشمانش باز موند...

بدن بی جانش بر فراز بلندی موند تا دیگران بدانند در اوج عشق همه چیزشو فدای بت کرد...

چشمانش باز موند تا اونایی که قربانیو پیدا میکنن بفهمن که چشم به راه برگشتن بته....

و دستاش بسته تا بدانند او یه عاشق دل و سر سپرده بود....

و لباسش سپید مانند عشقی که در دل داشت...

با حسرت توی چشم منتظر و چشم به راه امدن بتی هستم که مستانه از گرفتن جان قربانیش کالبد اونو ترک کرد...

او ارام امد...

همون طور هم ارام و با وقار رفت و من موندم و چشمای پر از حسرت دیدار دوباره او و یه کالبد بی قلب...

میدونم بت یه روز دوباره سر مزار قربانی اش میاد...چشم به راهتم بت من... 

و ایندفعه عاشقانه تر از قبل می پرستمت

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 16:56 توسط من و تو |

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 12:52 توسط من و تو |

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 12:40 توسط من و تو |

اگر دریای دل آبی‌ست...

                        تویی فانوس زیبایش..

  اگر آینه یك دنیاست..

                  تویی معنای دنیایش

 

   تو یعنی دسته‌ای گل را....

                    ز آن سوی افق چیدن

 

                           تو یعنی پاكی باران....

                                                  تو یعنی لذت دیدن...

    تو یعنی یك شقایق را ...

        به یك پروانه بخشیدن...

  تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن..

 

          تو یعنی یك كبوتر را

                   ز تنهایی رها كردن...

                        خدای آسمان‌ها را... به آرامی صدا كردن...

 

         تو یعنی مثل نیلوفر همیشه مهربان بودن..

                 تو یعنی باغی از مریم...

                              تو یعنی كهكشان بودن....

 

     تو یعنی چتری از احساس برای قلب بارانی

                 تو یعنی پیك آزادی....

                                    برای روح زندانی...

 

          تو یعنی در زمستان‌ها... به فكر پونه افتادن.

                       تو یعنی روح باران را...متین و ساده بوسیدن...

               و یا در پاسخ یك لطف... به روی غنچه خندیدن...

 

             اگرچه دوری از اینجا...تو یعنی اوج زیبایی...

             كنارم هستی و هر شب ... به خوابم باز می‌آیی
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 10:1 توسط من و تو |

بیا ای بی وفای من

و امشب را فقط امشب

برای خاطر آن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن

که من امشب برای حرمت عشقی

که ویران شد

برایت قصه ها دارم

تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی

و امشب آخرین اندوه من مهمان توست

بیا نامهربان

و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن

چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم

و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود

قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود

که من در وصف چشمانت

کلامی سهل بنویسم

درون شعر های من

همیشه نام و یادت بود

درون قصه های من

همیشه قهرمان بودی

ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر

تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من

درون قصه هایم ، قهرمانهارا

به خون خواهم کشید آخر

و دیگر شعرهایم بوی خون دارد

ببخش ای خاکی خسته

اگر امشب به میل من

کنارم تا سحر بیدار ماندی

برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم

که امشب میزبان

رنج من گشتی

«خداحافظ»

برای آخرین لحظه «خداحافظ ....!؟»

نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 20:9 توسط من و تو |

 تو مثل اونا نباش اونا مارو دوست ندارن

تو اتاقشون گل مصنوعي بيشتر مي زارن

تومثل اونا نباش چون زير بارون نمي رن

مثل ليلي نمي شن تو خواب مجنون نمي رن

تومثل اونا نباش اونا وفادار نبودن

محض خاطر کسي هيچ شبي بيدار نبودن

تومثل اونا نباش اونا به هم راس نمي گن

به دل ديوونه هرچي که دلش خواس نمي گن

تو مثل اونا نباش اونا ازم جدا شدن

بي دليل شکستن و رفتن و بي وفا شدن

تومثل اونا نباش مثل همين حالات بمون

خيلي آروم و زلال و با وفا و مهربون

تو مثل اونا نباش اونا فقط رد مي شدن

واسه دوس داشتن آدمم مردد مي شدن

تومثل اونا نباش تا اين چشا باز نشه خيس

بگومث اونا نيستي هم بگوهم بنويس



يعني عشق چي مي تونه باشه؟

 هر جا از عاشقي بپرسيد كه عشق چيست تنها به زخمهاي خود اشاره مي كند .

عشق حاشيه انسان بر كتاب آفرينش است ،

عشق سرطان دوست داشتن است ،

عشق خريد و فروش پاياپاي عاشق و معشوق است ،

عشق لك لكي است كه كه روي درخت خاطرات لانه دارد ،

عشق دل ماست تقسيم بر همه زيباييها ،

عشق همان است كه دل ما در آن قرار ملاقات مي گيرد ،

عشق عقد دائم ما با غم و غربت است ،

عشق شب نامزدي ما با جدايي است ،

عشق لحظه عظيمي است كه در آن زنت براي معالجه قلبت طلا هايش را مي فروشد ،

عشق كاري است كه تنها از سينه سوخته هاي محبت و دود چراغ خورده هاي معرفت بر مي آيد ،

عشق من و توييم به اضافه يك پاييز قدم زنان ،

عشق يك نگاه نيست عشق يك كلمه نيست
عشق خلاصه شده در فاصله ، عشق آزادي است ،

عشق شادي است ،

عشق آغاز آدامي زادي است ،

عشق آغاز روئيدن است ،

عشق رودخانه ليلي است كه صدا ندارد ،

عشق جهنمي است كه دوا ندارد ، زندگي همواره دو نيمه است نيمه اي سرد و آجين و نيمه اي سوزان و آهنگين عشق آن نيمه سوزان زندگي است ،

عشق پلي است كه اقليم حيات و سرزمين مرگ را به هم پيوند مي دهد ،

عشق چون درياست عشق رسوا و رسوايي است عشق تنها و تنها يي است ،

عشق نكهت جان است جان و ايمان است ،

عشق وجه سبحان است پير عرفان است شاه مردان است ،

عشق بستان است گلستان است بي پايان است ،

عشق آفتاب است ، لطف مهتاب است ،

عشق بي عين و بي شين است ،

عشق چراغ نجات بخش انسان است ،

عشق نوري است كه در هر نظري جلوه گر است ،

عشق اسطرلاب اسرار خداست ، يادگاري است كه در اين كنبد دوار مي ماند ،

عشق آتش دلهاي كباب است ،

عشق دردها را درمان مي كند ،

عشق تمناي دو قلب است ،

عشق پيوست بهترين محبتي است ميان من و تو

 

 

اگر نمي تواني اقيانوس باشي، دريا باش، اگر نه رودخانه باش واگر نمي نتواني رودخانه باشي نهري كوچك باش، اما هيچ گاه مرداب نباش.نهري باش جاري، زلال و مهربان و با جوشش زيبايت زندگي را به همه هديه كن چون وقتي حركت ميكني هم زنده اي و هم به ديگران زندگي مي دهي ، سبزه هاي كنار نهر را ديده اي چه زيبا چشم رانوازش مي دهند و ماوراي پروانه هاي لطيف و زيبا هستند، اين ها به خاطر سخاوت و مهرباني نهر كوچك اما جاري است، پس تو هم با الهام از اين رود كوچك جاري شو و بدان خدا در همه حال با توست..(بهترينها رو براتون آرزو دارم

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:28 توسط من و تو |

يه فرشته لب دريا مثل رويا واي چه زيبا

يه فرشته پاك ومعصوم واي چه اروم

انگاري همين حالا اومده دنيا

يه تولد لب ساحل يه تبسم از ته دل

يه ادم كه ديگه نيست تنهاي تنها

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 12:5 توسط من و تو |

تا که نورانی شوی از جان و تن

دریا یـعـنـی کـه شـیدا میشوی قـطـره ای یـکـبـاره دریا میشـوی

تک سوار کوه و صحرا مـیـشـوی عشق را دریـاب،غـوغا مـیـشـوی

هــم دل و هـمـراز و زیبا مـیشـوی خالص و آباد و نـاب ات مـیـکـنـد

دریا مـسـت وپـریـشانت کـند شاد و مست و شوخ و خندانت کن

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 10:55 توسط من و تو |


آخرين مطالب
» سلام سلام
»
»
» اینم براری دوستان گلم شاد شاد
»
»
»
»
»
» دوست داسته باشید دوستان خود را
Design By : Pars Skin